X
تبلیغات
ستــــــــــــــاره ســـــــــــــــــحر
تاريخ : پنجشنبه 13 مهر1391 | 6:53 بعد از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

اشتباه

بازیک اشتباه !...

شایدتقدیراشتباه نوشته!

اشتباه اشتباه نوشته

شاید یک اشتباهی دیگر

درانتظارنشسته

درانتظاراشتباه

سال هاست دلی شکسته

اشتباهی دیگر

تقدیرم برام نوشته

تاباشم سرتابه پا

اشتباه اشتباه!...

این همه اشتباه

می کند مرا اشتباه

نه تقدیرنوشته اشتباه

نه من ام سرتابه پا اشتباه

اشتباه است اشتباه...

بازهم یک اشتباه

شدم غرق اشتباه!......

 



تاريخ : دوشنبه 23 مرداد1391 | 6:55 بعد از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

احساس ام

حسی غریب دروجودم زاده می شود.ووجودم را سرشار از حسی غریب می سازد.آنقدرغریب که دیگر خودم برای خودم ناشناخته می  مانم.احساس می کنم که تمام چیزها برایم بی معنامی شود،ویاهم چیزدیگر معنامی یابد.انگار اندیشه ام ازتحوالی ژرف آبستن   می شود.

سکوت سنگینی احاطه می کند مرا،سکوت تلخ،غمناک،حس غریبیست؛انگار درخود چیزی را گم کرده باشم،همیشه تورا احساس می کنم، شب ها همیش در سکوت فرود می روم وسکوت درمن عمیق می شود.ومه درسکوت همیشه پروده می شوم ودرسکوت بزرگ می شوم بزرگ،که واژه راوواژه هارا در خود پنهان می کنم..

انگار ناشناخته دردی ،نیمه شبی آشفته می کندمرا،بالش پرک دارتخت ام را برداشته ،درآغوشم سخت ونااستوارمحکم گرفته ، انگار این دیوانه آغوش گرفتن ، باذهنم در افتاده اند تا رها کند واژگانی رانده ازخویش را،وواژگانی راکه باید ،تفسیرکند،تعبیرکند،این درد رمزآلود را،واژگانی که درسکوت مسموم خوابی شاید،باتعبیرتلخ،دلسپرده اند.

انگاراحساس می کنم که دیگرتونیستی ،ومه باقی ماندم با تمام خیالات ،انگار می بینم که تمام خیالات ام را در پس خانه متروک ذهنم قفل نمایم،ویاهم بدست فراموشی بسپارم، وزندگی ام را به پایان بخشیدن بسپارم....

انگاراحساس غریب دروجودم زنده می شود،ووجودم را سرشارازحسی غریب می سازد،آنقدرغریب،که ذهنم را درگیرواژگان نامطلوب می سازد.واژگان که همیش برای تو،تلخ است وتلخ باقی می ماند.انگاراین واژگان تلخ،دیگر برایم تلخ باقی نمی ماند.وفقط  واژگانی است که برایم آرامش،راحتی ،آسودگی می بخشد...

انگار دیگر شب ها خواب ندارم برای دیدن،خوابم را به تووبه یاد توسپرده ام،بالش پرک دارتخت ام را به یاد تو به آغوش ام می کشانم،احساس می کنم که تو در کنارم هستی ،وپرک های بالش ام راتشبه به موهایت می کنم،ودستانم را روی پرک ها بانازوعشوه می کشانم،وقتی متوجه می شوم،دیگر تحمل زنده بودن را ندارم،اینجااست،که ذهنم را اندیشه ام را مشغول اندیشیدن ژرف،واژگان مرگ،نابودی،گذشت از خود،آبستن می سازم...

انگاربا این وآژگان شب ها به خواب می روم،وچشم هایم را برای انتظاربه وقوع پیوستن این وآژگان می بندم.شب ها بعداز ناامیدی به وقوع نه پیوستنن این واژگان چشمانم ام آبستن می شود.درخواب اعظیم فرود میروم،که دیگرجزاین وآژگان درذهنم چیزی باقی نیست،وهمیش انتظار،انتظار،انتظار ......

کابل تابستان 1391

عبدالرازق  کریمی

 

 



تاريخ : شنبه 3 تیر1391 | 9:43 قبل از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

بسم الله الرحمن الرحیم

درانتظار

بازامشب ای تک ستاره ای پنهان  نیامدی           باز ای  ستاره ای دل شوریده ونالان نیامدی

نالان وسردرگریبان تو، افسوس به جایی تو            زانویی غم دربغل گرفتم، وتوخندان نیامدی

زنــدانی تــو بــودم و ســــــــتارۀ مــن، چــرا            بـاز امشب درآســمان تاریک ونالان نیامـدی

بــا مــا چه داشتی ای مـــاه چــهارده که باز            دروقــــــت بــدروحـــلال  به نشـ ـان نیــامدی

مـگــذارمــگـــس بــــه یغـمـــابــــرد قنــدمــن             طــوطی  خوش صدا به شکرســتان نیامدی

دســـــت بـه گــدا بــرم بــه درگــاه دوســــت             دعــــاکنم به تــو،امـا تـو به پرســان نیامدی

سفرۀ عشـق پهن کـنم،وشـدم میزبان مــاه             تــوبــه مهمــانــی عشــق ،مهمــان نیامدی

سـفرۀ شکرپهــن کنم، بــا خــون جگربـه تــو             مـــهمــان مـن چــرا؟ بــرلب  خـــوان نیامدی

دنــیا به تــو وبـه کــس آیـد گــران به دســـت             مهـــتـاب مــن بـــدســت مــن ارزان نیامدی

صبـرم ندیده ای چـــونــــی شـکسته اسـت            ای جـــان مــن چــرا؟بـــه نیســتان نیامدی

وجــودمـن درانتـــظارهمـچوشمـع بـــسوخت            ای پــروانــۀ مــن چــرا بـــه دیـــــدن نیامدی

دلــم شکســت برای تــو،عـزا می کـنی چـرا            عیــدم تــویی مــن قـربان توام جان نیامدی

بــهارعشــق کــریــمی گذشــت وخــزان شـــد           عصابه دست و گوشت ها استخوان نیامدی

 

 

         عبدالرازق کریمی  اول تابسان ۱۳۹۱ کابل

 

 

 



تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت1391 | 1:49 بعد از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی
تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

صدایی پایی آب

صدابود.صدایی دل انگیز،صدایی تنهایی،وشایدهم صدایی جدایی ولحظه ای خداحافظی،صدای نجوای مرغان ،ویاهم صدایی رقص درختان،کناراورسی نشستم ولحظه ای فکر کردم،شاید صدای باد سحر گاه ویاهم صدایی شبنم روی گل هاباشد.اما چنان نبود.

درخود می پیچم،شایدهم صدا زوزوکنان به گوش هایم میرسید.انگار دیگر طاقت نداشتم.دستانم را به عجله درگوش هایم نهادم،که دیگر این صدا را نشونم.لحظه ای سکوت کردم اما داشت.صدا بازهم درگوش هایم میرسید.دستانم را سخت درگوش هایم فشردم که دیگر صدابه گوشهایم  نرسد.اما همه بی فایده بود.لحظه ای دستانم را برداشتم.احساس کردم که صدایی "تق تق تق...."ساعت است.که ثانیه به ثانیه لحظه ای خداحافظی را نزدیک می ساخت.

ورسی رابستم،دیگرصدارانشنیدم.دوباره بالای تخت خوابم نشستم.نفس های تازه را می کشیدم.احساس کردم که دیگر صدا به گوش نخواهم رسید.پاهایی لرزانم را بالای تخت دراز کردم.پاهایم از ترس می لرزید.احساس کردم که صدا صدای دندان است.که از ترس می لرزید.دوباره به یاد تو به خیالات تورفتم.داشتم تورابه آغوش ام کشیده ودستانم را درموج موهایت می کشیدم.چشمان پرعیش وعشرت ات راتماشامی کردم.بابوسه های گرمم برصورت ات بوسه باران می کردم.بادستانم تورا در آغوشم می فشردم.وسرم را درشانه هایت گذاشته داشتم برای قصه های خوب دنیا می اندیشیدم وداشتم گرمای آغوش تورا مثل گرمایی خورشیدکه زمین جذب می کرد را جذب می کردم،وبوی تنت،بوی بهارگل ارغوان را میدهد، را می بویدم.واحساس می کردم که توبالای سیطره وجودم داری حکومت می کنی،وداشتم احساس می کردم که تو بانی اشک های بی وقفه ی منی،شایدهم لحظه جدایی دیگر نبود.تازه لحظه ی باهم بودن فرارسیده بود.

لحظه ای نگذشت که دیدم صدایی "تق تق "ورسی به گوشم رسید.ازخیال برخواستم وخودرا"نفس نفس" کنار اورسی رساندم.اورسی را بازکردم.اشک درچشمانم حلقه زده بود.بغض گلویم را گرفته بود.شاید هم دیگر توان گریه کردن ویا هم توان فریاد کشیدن رانداشتم..... سرم را از اورسی بیرون کشیدم. صدا به شدد به گوش میرسید.انگارصدا وناله ای سخت ترین شرایط روزگار،تمام وجودم از تب می لرزید.سرم داشت گیچ میرفت.شقیقه هایم میزد.شایدهم آخرین ساعت خیال باهم بودن را داشتم.سپری می کردم.صداناله کنان به گوش ام میرسید.وقلبم داشت می تپید،انگارزنی طفلی را در آغوش برداشته پشت دربه خاطرلقمه ای نان می تپید.دنیاپیش چشمانم تاریک بود.صدا ازدورونزدیک به گوش میرسید.شایدهم صدایی کبوتران سپید که درآسمان شب تاریک پراواز می کرد.وشایدهم صدای زنگوله های پای کبوتران بود.اما به طرف آسمان نگاه کردم دیدم  داسی برافراشته شده ونبشته  که پرواز کبوتران ممنوع.دنیا رنگ سرخ مایل به زرد گرفته بود.صدای عجیبی بود.داشت برایم قصه می کرد.قصه هایی درد واندوه راکه در پیمودن سخره ها ودربستر دشت هامی دید.وبرایم قصه می کرد که میرود، اما پس نمی گردد.وفکرکردم که تورا از دست ندهم.چیزی نداشتم برای زندگی به جزتو!بلاخره این صدایی بود صدایی پایی آب....که از خواب شرین  مرابیدار ساخته بود...

عبدالرازق کریمی     کابل افغانستان      1391/2/16



تاريخ : چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 | 7:9 قبل از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریکی

 

درین ؛ساعات مدحش چه صدا کن

سربه آستان توگذارم،چه صداکندم

آنگاه به تو نگاه کنم و از دل صداکنم

ای جان من ؛جانم را به تو فدا کنم

­***

سردرگریبان گذارم وتورا تماشاکنم

از دل به تو پناه برم تورا صدا کنم

این صدای نجواکنان را بتوعطاکنم

تابادرد دلِ بیچاره ام  توراآشناکنم

تورا ؛با نـجوایی قلبم صــدا کنــم

ای جان من ؛جانم را به تو فداکنم

­***

این قدر تورا صداکنم.که صداکنم

حالم به هم خورداو،تورا رها کنم

گرصدایم را بشنوی تورا تماشاکنم

معشوقه ی خودرا دوباره پیداکنم

لب برسخن گشایم وتورا صداکنم

ای جان من؛جانم را به تو فداکنم

 

آنگه لبان تورا برلبان خود پیداکنم

درعیش وعشرت توشب رافرداکنم

آنگاه ؛خودرا رسواء مردم دنیاکنم

باردیگر تورا درآغوش ام پیداکنم

لحظه ای ؛فراموش مردم دنیاکنم

از شوق صداکنم .توراصداکنم

ای جان من ؛جانم را به توفداکنم

 

عبدالرازق کریمی

 

 

 



تاريخ : شنبه 2 اردیبهشت1391 | 9:36 قبل از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی
تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

این غزل را به عزیزکه این وبلاگ را می خواندتقدیم می نمایم.

زیرباران

امروز روز وسوسه باران است

روز عشق ومحبت باران است

چشم هایم آبستن گرفت درانتظار

روز غرش ورقصیدن باران است

***

بیا!زیرباران پیاله ومی نالان است

لب برلبان تو گذارم،چه باران است

نزدیک ام بیا وعطش ام را زیاد مکن

روزی سردو باریدن باران است

***

ای عشق بیا بیبن چه غوغاوناله است

این دل درهوای تو برزیرباران است

چاره چه سازم وین دل شوریده را

از عشق تو اشک هایم مثل باران است

***

این غزل را بهر تو سرداده ام

دیریست که؛ خیسِ شدهِ زیر باران است

چه گوید "کریمی"دروصف می...

هرچه گوید بازهم روز باران است.

عبدالرازق کریمی



تاريخ : یکشنبه 27 فروردین1391 | 8:50 قبل از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی
تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

بسم الله الرحمن الرحیم

آخـــــریـــــــن نــامـــــــــه

بتوکه هرگزمرا نشناخته ای ....

امشب؛ برایم سخت ترین لحظه هایست، که دردنیا سپری می نمایم .احساس عجیبی تمام وجودم را گرفته است .نمی دانم چطور احساس ام را  بنویسم.

"من شمعی را برداشته وبروی میزی که بتو این نامه را می نویسم گزارده ام." زیرا من نمی توانم در این شب تاریک ومدحوش فریاد بزنم وناله هایم را به تاریکی شب بسپارم ،باچه کسی درین ساعات  موحش صحبت کنم جزباتوکه همه چیزمن هستی.

شاید نمی توانم مقصودم را بطور واضع بیان کنم وشاید هم تو حرف هایم را  نمی فهمی . اما بدان برایم باریست سنگین وشقیقه هایم می زندوتمام وجودم در آتش تب می سوزد.وشاید هم دربین مرگ وزندگی ام قرار دارم.اغلب، چشم هایم را پرده تاریک می پوشاند.اما کوشش می کنم که  تمام قوای وجودم را جمع کنم تابرای اولین بار وآخرین بار با توکه هرکزمرانشناخته ای صحبت کنم.وشاید هم نتوانم این کاغذ را به انتها برسانم.

"فقط باتو مخواهم حرف بزنم.وبرای اولین مرتبه برای تو همه چیز را خواهیم گفت.بتمام زندگانی ام که همیشه ازآن تو بوده است واقف خواهی شد وبدان بعدازاین شب روشنی دیگری درزندگی ام نخواهد آمد."

اگربنا شود زندگی ام درهمین شب به پایان رسد. زیباترین شب ایست که دردنیا دارم.واگر زنده بمانم بازهم درسکوت خود ادامه خواهم داد.اگر این نامه برای تو رسد بدان که یک پسرجوان شعله عشق اش را برای تو بیان کرده است .وتو تا هنوز اورا نشناخته ای ،محبوب من ؛نترس چراکه من ازتو هیچ توقع ای ندارم جز اینکه به این نامه ازدل جان گوش دهی وبه تمام اسرار زندگی ام که ازآن توست پی بیبری.تنها خواهیش من از تواینست که ناله های این قلب نالان راکه بتو پناهنده است.وبرای تو همه چیزی خودرا آشکارخواهد کردبا سمع قبول بی پذیری وهرچه بتومی گویم به آن باورکن تنها خواهیش ام اینست .کسی دردل شب تاریک وسردزمستان دروغ نمی گوید.

محبوب من؛ درحقیقت زندگی ام ازآنجایی شروع شد که تورا شناختم.تازمانی که تورا نشناخته بودم زندگی ام مخلوطی از حوادث موهوم وتیره ای بود.که لحظه ای درموردش فکری هم نکرده بودم.ومغزمن دیگرازآن اطلاعی هم ندارد.وقتی تورا شناختم 19 سالم بود .درست درهمان آغازجوانی. شاید تو امروز اسم  مه را نیز بیاد نیاوری اما بدان که من تورا باتمام وجودم دوست داشتم .ودست خواهم داشت.

محبوب من؛ این نامه را زمانی برای تو می نویسم، که هیچ امید برای زنده ماندن ودیدن روز دیگررا ندارم .اما اگر خدا بخواهد پس مانع نیست چرا که من از آن فارغ ام.محبوب من؛می دانم بیان واقعیت برایم بسیارسخت است اما بدان که از اقرارواقعیت هراسی ندارم.تورا با تمام غروروخودخواهی هایت دوست داشتم.وبه تو همیشه عشق می ورزیدم .چرا که تنها امید من در دنیا تو بودی. اما اگر زنده بمانم به تمام معنا تورا دوست دارم .ودوست خواهم داشتم .بدان که دوست داشتن در زیبایی نیست بلکه در اخلاق،رفتار،وگفتارانسان ها باقی است .

محبوب من ؛شبی است سرشار از احساس،احساسی که درآن یک روح ازجای به اسم قلب خارج شده به ابدیت ونیستیت می پیوندد.احساسی،که انسان را به خالقش وخالقش را به بنده اش می رساند.کوشش می کنم احساسم را با تو شریک بسازم اما با کمال تأسف نمی توانم این احساس را با تو شریک سازم .زیرا تو به اندازه ای سنگدل هستی که درزندگی ام نتوانستم احساسم را با توشریک نمایم .حالا! که هیچ .....

محبوب من ؛ از روزی که تورا شناختم زندگی ام را برای تو وقف کردم .وزندگی ام ازآن تواست.تفکرم،طرزتفکرم، آرزوهایم همه وهمه ازآن توست.همیشه برای تو فکرمی کردم،وزندگی ام را مدیون تو می دانستم.چرا که بعد از شناختن توشعله عشق به زندگی کردن ام فوران کرد.روزبه روز رشته های امید برای زندگی بسته می شد.اماهیچ وقت فکر نکرده بوده ام که توبه اندازه ای خودخواهی که حتی به عشق چه بل به زندگی خود نیز باورنداشته ای محبوب من؛دنیارا هیچ وقت به ساده گی اش ندان زیرا دنیا با تمام ساده گی هایش زیباست.اما بدان که دنیا برای کسانیکه اهمیت نمی دهد بی وفا است. روزی شاید توهم مانند من وسایر به عالم نیستیت بی پیوندی اما کوشش کن که با تمام مردم خود عشق بورزی وبه تمام مردم مهربانی کنی.تنها چیزکه به ابدیت نمی پیوندد انسانیت ونام نیک است که تا دنیا باقیست باقی می ماند. اما خدا را درهر حال حاظر وناظر خود بدان ،چرا که خداوند انسان ها را درهرحالت مورد ازمایش خود قرار میدهد.

محبوب من؛برای توشاید نوبهاریست اما بدان پشت هر بهاری خزانی نهفته است .درهرموقع کوشش کن که شکسته باشی اما شکسته گی خود کشتی نجات است. کشتی که انسان ها را ازآدم تا خاتم  دربحربی کرانه ای زندگی  نجات داد.شکسته گی خود افت است افتی که انسان را به درجه والای انسانیت رسانید.بدان روزها همه سپری می شود اما تنها خودوعمال ودل شکسته گی های را که درجریان زندگی باقی گذاشته ای با تو باقی خواهد ماند.اگر ازمن بپرسی که از زندگی ام راضی ام .به سراحت به تو می گویم بلی !.....

چرا؟... که از روزی تورا شناختم به زندگی ام عشق ورزیدم،ومرجعی عشق،محبت ،صمیمیت وزیبایی ها،را شناختم امروز نه تنها راضی ام بل مدیون شمانیز می باشم ،چرا که توانستم با شناخت تو خود را از قید زندگی رها سازم وعشق به زندگی را آموختم،ودانستم که دنیا باتمام سختی هایش زیبا است.وباتمام دردهایش آزمایش گاه است.وباید در آزمایش گاه نتایج خوبی را بدست آورد.

محبوب من ؛این نامه را برای شما نوشته ام ،امید.بدانی که چقدر زندگی زیبااست،وبه آن عشق بورزی،شایددیگر نمی توانم چیزی بنویسم،مرا به بزرگی ات ببخش.........................................

این نامه را به سحر می سپارم

"عبدالرازق کریمی"

 



تاريخ : شنبه 19 فروردین1391 | 2:5 بعد از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی
تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

سپیده دم

چه خوش نما فضأوچه دلرباهوایی

سپیده دم

چه عشق آتشین وچه لطف  ومهربانی

سپیده دم

چه محبت وصفای،چه مهربانی ووفایی

سپیده دم                     

چه بلبلان نوحه گروچه دریایی خروشانی

سپیده دم                  

چه قطره قطره بارانی که میبارد برلبی

سپیده دم                 

چه خوش خندان گلهاو چه دل فریبنده نسیمی

سپیده دم             

چه نسیم که می وزدبوی بهاری برتن تب دیده یی

سپیده دم           

چه بهاری که می شودغرق شقایق،دل بی حاصل

سپیده دم           

چه فضأی دل انگیزوچه صدایی نفیس مرغان

سپیده دم               

چه شادی ونشاد چه هلهله یی آفتاب

سپیده دم                     

چه دستـرخـان نیـلی و چه عـکس آب

سپیـده دم                   

چه صـداکنـم سپیده دم را سپیده دم...

عبدالرازق "کریمی"



تاريخ : پنجشنبه 10 فروردین1391 | 9:25 بعد از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

وبلاگ تخصصی کلیپ های گیتار ܓܓجدیدترین آکورد های گیتارܓܓ

گیتـــارشــــــکسته

رفتم کنار اطاق

دیدم گیتارشکسته

دستم را بردم برتارها

دیدم دلش شکسته

فریادکنان گرفتم

از بازویش

دیدم صدایش نشسته

گفتم چه بد شداین کارها

رازدل بهر،کی گویم بارها

شب را باکی سحر کنم سال ها

گفتم ای گیتارشکسته

کی دلت را شکسته

دیدم زگیتارنیامدگفتار

دلم زبس که تنگ شد

فریادکنان بگفتم

ای گیتارشکسته

دلم شکسته دلم شکسته

 

کابل

عبدالرازق کریمی

بهار1391



تاريخ : پنجشنبه 10 فروردین1391 | 6:36 بعد از ظهر | نویسنده : عــــــــبدالرازق کریمــــــــــــــی

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

بسم تعالی

ستاره شکسته

آفتاب؛دربسترآسمان نورمی افگند. طبعیت؛ زیبایی خودرا جلوه می داد. فکر می کردی، که همه ی مردم دربسترآزادی زندگی می کنند. جویبارها،همه صدای نیاکان ماکه دردل قرن هانهفته بود راحمل میکرد. آب صاف دریاچه هاودریاها تجارب وحوادث زندگی مردمان ماراکه سالهای پیش زندگی داشتند،راانعکاس می نمود. سبزه زارهاهمه،سرسبزی خودرابه نمایش قرارداده بودند. 

بوی گلهاراازدور می شنیدی، نسیم صبح تمام فضای قریه رابا بوی گلهامعطرساخته بود. کبوتران همه خیل خیل درگرداگردقلۀ شاه فولادی خود نمایی می نمود . صدایی زنگوله های  کبوتران شنگ،شنگ،شنگ... ازدوربه گوش میرسید. صدای سحِرانگیزی داشت. آدمی راسخت فریفته ای خودمی ساخت. شنگ،شنگ،شنگ، شنگ، شنگ، ... شنگ،شنگ،شنگ...

بلبلان؛ همه دردشت وصحرا ناله سرداده بود. به نظرمی رسیدکه تمام دنیامی خندد. درآستانه ای غروب قرارداشتم. دیدم فضأی زیبای  طبعیت به سرخی مبدل گردیده احساس  میکردی  که  دل آسمان از درد و رنج ترکیده باشد. وتمام فضای طبعیت را خون پاشیده باشد. تمام وجودم احساس ناراحتی می نمود . به نظر میرسید، که با طبعیت رشته بافته باشد. آسمان آهسته آهسته تاریک می شد. بلاخره نورآفتاب غروب نمود. مهتاب شب چهارده، دربستر آسمان خودرا نهاده بود. مهي_ به رنگ نورماه_ تمام دره هاو سخره هارافراگرفته بود. در بسترآسمان ستاره هاهمه سرودسو،سو،سو،... رابرپاکرده بود. فضای دل نیشینی راایجاد کرده،انگارتمام دردهای راکه دردل داشتم،فراموش کرده باشم. نسیم بهاری به وزیدن شروع کرد.تمام بوی گلهای ارغوان رابه مشامم میاورد.ازخوشی اشک هایم جاری بود.اشک هایم گونه های سرخ شده ام رامانند،شبنم که برگهای گل لاله را تازه میکرد. تازه می ساخت.

چوپان قریه با"نی"زیبایی خودآمده کنارم نشست.وبرایم"نی"می نواخت.صدای زیبای "نی" مراسخت شفته ی خودکرده بود. واحساس می کردی که دردهای زیادی رامتحمل شده است.تنها تفاوت میان من ونی این است که اوازجدایی های خود ناله می کندومن ازبی سرپابودن مردمان خود.تنهامی توان"نی"رابادردهای خود شریک دانست.چراکه دردهردوباهمدیگرارتباط ناگسستنی دارد.

به یکباره گی روبه طرف آسمان کردم.دیدم ستاره ها دربستر آسمان همهمهی سو،سو،سو...راسرداده است.امادرگوشه ای آسمان پهناورستاره زیباوکوچکی نشسته بود.به طرف ستاره کوچک خیره خیره نگاه کردم.ودردل خودمی گفتم:که چرا؟... ستاره ی کوچک در آسمان پهناورتنهانشسته است.امانمی دانم. تنهایی ستاره و ناله های دل فربندای"نی"دردلم دلهره ای ایجادنموده بود.

ناگهان به فکری عمیقی فرورفتم.خیالات ستاره درذهنم میامد. هنوزدرعالم خیالات بودم که دیدم ستاره کوچک به نزدم آمد. باصدای دلنشین خودسلام کرد،وخوددرپهلویم نشست.دیدم چشمان ستاره اشک آلوداست.ستاره کوچک داشت می گریست.چوپان هم"نی" می نواخت . کوشش می کردم رازستاره رابدانم امابه هراندازه که کوشش وفکرمی کردم نمی توانستم.

سرانجام روبه ستاره ای زیباکرده وپرسیدم ای ستاره ای زیبا چرا؟...گریه می کنی،آخرچه شده،برایم قصه کن.تامن هم رازتو رابدانم. ستاره ی زیباباشنیدن این سخن صدای ناله های خود را بلندترکرد، نمی دانم چرا؟...

دیدم بابلندشدن صدای ستاره ی کوچک صدای"نی"هم بلند شد.از شدت رنج زیاد درخود می پیچیدم.انگارمانندبوي گلهای ارغوان که توسط نسیم بهاری می پیچید.

دوباره روبه ستاره کردم،وپرسیدم:ای ستاره زیباچرا؟...می گریی.ستاره؛ با چشمان گریه به طرف من نگاه کرد،دیدم چشمان نازستاره سرخ شده است.وبرایم گفت:برواز"نی"بپرس، یکبار از خودپرسیدم نشود.که"نی"رازخودرابرای ستاره گفته باشد. لحظه ای به صدای نی گوش داده تابدانم که چرا؟... ستاره کوچک گریه می کند.صدای"نی"بسیارغم انگیزبود.به اندازه ای که اشک هایم را مانند سیل ازچشمانم فرود می آورد.

دوباره روبه طرف ستاره کردم.وازاوپرسیدم،که چرا؟...میگرید ستاره به طرف من نگاه کرد،واز من پرسید.توچرا؟... می گریی من به ستاره ای کوچک گفتم:زمانی که به آوای"نی"گوش می دهم فکرمی کنم که دردل خودمانندمن درد دارد.ودردهای اوراانگار من هم احساس میکنم. ستاره برایم گفت: من هم درد های او را احساس می کنم. دوباره از ستاره پرسیدم ای ستاره ی زیبا تو چرا مثل دیگر ستاره هاهمهمی سو،سو،سو،...را برپانمی نمایی ستاره برایم گفت: من شکسته ام، من هم طاقت نیاوردم دوباره برایش گفتم چه قسم شکسته ای؟... ستاره گفت: بال های من شکسته است نمی توانم پرواز کنم. ازهمین خاطر در گوشه ای نشسته ام. دلم برای ستاره سخت بغض گرفته بود. امانمی دانم چرا؟... لحظه ی نگذشت پرسیدم:ای ستاره زیباچرادرکنار بستر آسمان تنهاشدی وچرا بالهایت شکست.ستاره کمی مکث کردو گفت: من بخاطر تو شال غم برسرنهادم.وبالهایم بخاطرتوشکسته است. باتعجب!پرسیدم. ای ستاره ی زیباچطورمگر...ستاره زیبابرایم گفت:من به خاطر سیاه روزی تو گریه می کنم.و"نی"نیزبرای تو روضه ی برپامی کند.وبه تمام دنیادرداندوه تورااعلان میدارد وبرایم گفت:هرانسان دربسترآسمان یک ستاره دارد.هنگام خوشی ستاره اش نیز هلهله برپا می کند.وهنگام غم کنجی را انتخاب کرده شال غم را برسر می نهد. دو باره به ستاره ای کوچک رو آوردم. وگفتم :ای ستاره زیباچطورمی توانیم بال های شکسته ای تورادوباره بسازیم. ستاره باکمی لبخندبرایم گفت :واقعأ خوشحال ام ساختی،من باربارمی خواستم.خداراشکرکه توکمک ام می نمایی .دوباره پرسیدم که چطورمی توانم.گفت:تنهاباتصمیم می توانی  بال هایم را دوباره بسازی. هربارکه شکست خوردی برخیز؛درمقابل شکست نبردکن.فریادبزن چیغ بزن،خودرا باربار قهرمان اعلان کن.ازین پیام ستاره سخت خوشحال شدم..باصدای بلند چیغ زدم که شکست درزندگی وجود ندارد.وبرای شکست گفتم اگر صد بار مرا بخوابانی ولی مه تورانمی گذارم چراکه! بار یکصدویکم  پیروزی ازآن مه است . ازعالم خیالت  بیرون  شدم دیدم ستاره زیبابابال های شکسته ی خود پرواز کنان به طرف بستر آسمان رفت.وهمهمی سو،سو،سو...را برپاکرد.

از دیدن ستاره بسیارخوشحال شدم،ودروازه های امید دوباره به روخم گشوده شد.اری دوستان بلاخره دانستم راز ستاره زیبا راستاره می گفت: که شکست آغازپیروزاست.

 

­دوست خوب طلااست پس دوستان خوب را همیشه سپاس گذاری نماید. این داستان؛رابه بهترین دوستم دوشیزه مدبرتقدیم می نمایم. چراکه؛انگیزه نوشتن این داستان رابرایم ایشان خلق کرده است امیدوارم برگ سبزتحفه ای دوریش را بپذیرد.

به امید موفقیت هرچه بشتر شان!

"عبدالرازق کریمی"

کابل بهارسال1391



  • قالب میهن بلاگ
  • وبلاگی ها