تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

عبدالرازق کریمی

دراطاق ام پشت پنجره ایستاده بوده،می خواستم فضایی حویلی راتماشاکنم.دیدم آسمان ابریست.سخت پشت باران دیق شده بودم ودردل خود دعا می کردم کاش باران ببارد تمام کوچه وپس کوچه های کابل را سرا زیرآب نماید.

هنوزمصروف دعاکردن بودم دیدم باران دانه دانه به باریدن شروع کرد.آهسته آهسته باریدن باران زیاد وزیادترشده می رفت بچه هادرکوچه رقص و پای کوبی رابرپا کرده وباصدای دل نشین خودآهنگ باران آمد باران آمد را ز مزمه می کردند.اشک هایم ازخوشی جاری بود. مادر کلانم همیشه می گفت :((هرگاه انسان ازصدق دل دعانماید خداوند دعایی اورا بی پاسخ باقی نمی ماند)).

دلم سخت شیفته این منظره شده بود .پسرمامایم صادق دربیرون حویلی ایستاده بود وازبیرون حویلی مراصدامیکردمی گفت : ((رازق بیابیرون،بیاباران می بارد،بیازیرباران لحضه ای بازی نمایم ، بیازیر باران نفس تازه ای بیگریم.))
من هم لباس هایم راپوشیده پهلوی صادق رفته شروع به بازی نمودیم آنقدرفضاّ زیباوهوا دل نشین بود که هیچ تصورکرده نمی توانیستیم.زمانی که ازحویلی بیرون رفتیم دیدیم که تمام همسایه هابیرون شده ،رقص وپای کوپی را به راه انداخته بودند.
تنها من وصادق باقی مانده بودیم صادق هم همرای بچه های همسایه شروع به رقص وپای کوپی کرد.من این منظره را تماشا می کردم فکرمی کردم که تنها من انتظار باران رادارم ولی وقتی آنها را دیدم فهمیدم که تمام مردم محل مامنتظرباریدن باران بودندلحظه ای بچه هارا تماشامی کردم دیدم که صادق آمد وگفت رازق بیاتوهم هول هله برپاکن بیا فصائی دل نشین باران را یک جا جشن بگیریم . من چون که رقص را یاد نداشتم برای صادق می گفتم توبرومن رقص را یادندارم دیدم که تمام بچه های کوچه چهارطرف من جمع شده وازدستانم گرفته به میدان رقص برده برایم می گفتندکه آهسته آهسته رقص را یاد می گیری من هم از شوق زیادباآنهارفته شروع به رقصیدن کردم.به اندازه ای رقصیدام که ازتمام وجودم عرق سرازیر می شد. وانقدر خسته شده بودم که هیچ توان راه رفتن را نداشتم .

لحظه ای درکنجی نشستم،تااینکه خسته گی ام برطرف شود.ناگهان به یادداستان های مادرکلان ام افتادم ، مادرکلان همیشه داستان های شرین رابرایم می گفت.وازداستان های مادر کلان ام لذت می بردم .یکی از داستان های مادر کلان ام داستان رنگین کمان بود.

عکس های فوق العاده زیبا از رنگین کمان

مادر کلان ام برایم می کفت همیشه بعد ازباران رنگین کمان بوجود می آید.این کمان دارای رنگ های مختلف می باشدزمانی که باران پایان یافت به شکل کمان درهوابه وجودمی آید . اومی گفت :((هرگاه انسان ها اززیررنگین کمان بگذرد تغیرمی کند.))من ازمادر کلان خود می پرسیدم مادرکلان انسان هاچگونه تغیرمی کند .مادرکلانم می گفت :((اگریک نفردختر باشدازیر رنگین کمان بگذرد تبدیل به پسرمی شود واگرپسرباشد اززیررنگین کمان بگذرد تبدیل به دختر می شود.)).
من ازمادرکلان ام بازهم سوال می کردم مادر کلان مادرکلان آیاتوکسی را دیدی که اززیر رنگین کمان گذشته باشدوتبدیل شده باشد.
مادرکلان ام دوباره برایم می گفت :((پسرم درزمانهای خیلی قدیم تنها یک پسرپادشاه اززیر رنگین کمان گذشته بود وتبدیل به یک دختر شده بود.که تا هنوزقصه آنها ورد زبان همه کس می باشد.)).
این داستان برایم یک چیزی نو بود.به یک بارگی ازجایم بر خاسته وصادق راصدا کردم صادق به عجله آمدوپرسید رازق چرا خیرت هست ،برایش گفتم خیرت بیا بیریم بالای بام تابیبینم که رنگین کمان برآمده است یانه صادق گفت برویم رنگین کمان بسیار زیبااست من هم می خواهم اورابیبینم هردوی ما بالای بام آمدیم دیدم که هنوز باران میبارد هردوی ما چشم به راهی رنگین کمان بودیم .
بسیارزیادمنتظررنگین کمان بودیم امااونیامد.دیدم هوا آهسته آهسته تاریک می شدصادق هم بسیار خسته شده بودبرایم می گفت رازق چرا رنگین کمان نیامد من هم برای صادق می گفتم صادق جان منتظرباش چندلحظه بعد می آید.آسمان تاریک شده بود باران می بارید ماهنوز بالای بام منتظررنگین کمان بودیم.من هم برای صادق داستان رنگین کمان رامی گفتم صادق بعدازشنیدن این داستان برایم داستان مادرسخیدادرا می گفت مادرسخیداد دارای 12پسراست اومی خواهد یک دخترداشته باشداما خداوند برای اوهیچ دختری نداده است،من هم ازشنیدن این داستان بسیارغمگین شدم.
مادری سخیدادزنی بسیارمهربان ودلسوزبودکه درنزدیکی خانه ای مازندگی می کرداومرانیزمانند 12 فرزند خود دوست داشت پدرسخیدادمردی بیسوادبودوی درشهرجوالیگیری می کرد.مادری سخیداد فرزند یازدهم خودرالباس دخترانه می پوشاند ودردست های اوچوری می انداخت،وهروقت که خانه اومی رفتم. ازاو می پرسیدم مادرسخیداد توچرا درتن باقرلباس دخترانه داده ودردست های او چوری می اندازی آیا باقردختراست مادرسخیدادبا اندک لبخندبرایم می گفت:((نه رازق جان اویک پسرهست بزرگان گفته است که هرگاه پسرخورد رالباس دخترانه بدهیم ازدنبال خود دختررا می آورد،من هم می خواهم فرزند که بعد ازباقرتولدمی شود یک دخترباشدبه همین خاطردرتن باقرلباس دخترانه رامی دهم ودردستان اوچوری را می اندازم.)) بعدازمدتی باخبرشدم که بازهم درخانه مادرسخیدادپسربه اسم جمشید تولدشده است مادر سخیدادبسیارناراحت بود که بازهم درخانه ای او پسرتولدشده است من هم بسیارناراخت بودم .
بعدازشنیدن داستان صادق مادرم مرا صداکرد،من صادق را گفتم توبرومن منتظرمی مانم صادق رفت من تنها ماندم ودرمورد مادرسخیدادفکرمی کردم وتصمیم گرفتم که هروقتی که رنگین کمان برآید بروم جمشید را اززیررنگین کمان تیر نمایم تابه یک دختر تبدیل شده ومادرش ازتبدیل شدن اوبه دخترخوشحال شود،درهمین باره فکرمی کردم که مادرم بازهم صداکرد،ناچارازبام پایین شده به اطاق آمده درکنج نشسته بسیارغمگین بودم که چرا رنگین کمان نیامد .

شب رابسیاربه سختی به پایان رساندم فردازودازخوابم برخواستم تا ازآمدن رنگین کمان دیگران را باخبر نمایم وقتی که ازخواب بیدارشدم دیدم هنوزباران می آید بازهم زیرباران ایستاده فضایی بارانی را تماشا می کردم چشم هایم به بوته ای گلی که درحویلی مابودافتاد زود ازبام خانه پایین آمده بوته ای گل را تماشا می کردم

Click here to enlarge

دیدم پوندک های گل باز شدوبه سویم لبخند می زدوازدیدن این منظره خوشحال شده دردل خودمی گفتم خداوندا این چه حکایت است آسمانی را می گریانی تاگلی را بخندانی اما ازحال مادرسخیداد هیچ خبرنداری مادر سخیداد شب تاصبح وصبح تا شب می گرید اما تو هیچ خوشحالی را به خانه او نمی آوری دراین فکر بودم که صادق صدا کردرازق بیاچای بنوشیم مکتب برویم من برای صادق گفتم صادق جان توبرو من امروز مکتب نمی روم صادق بازهم سوال کرد چرا؟ ..........

من درجواب اش گفتم امروزمن مریض هستم اماصادق اسرارزیادکردمن هم ناچارشده مکتب رفتم زمانی که استاددرصنف آمد من درفکر مادرسخیداد بودم .استاد متوجه من شد ومرا صدا کرد رازق جان چرا به فکرهستی خیرت باشه مریض هستی ،من درجواب استاد گفتم نه استاد خیرت هست.استاد گفت توامروز بسیارپریشان هستی برایم بگو تا همراهی تو کمک کنم ،از اسرار زیاد استاد داستان مادرسخیداد را گفتم استاد.هم پریشان شد .وازاستادپرسیدم استاد رنگین کمان چی وقت ظاهر می شود استاد گفت بعداز باران ظاهر می شود .استاد باکمی مکث ازمن پرسید رازق جان رنگین کمان را چی می کنی گفتم می خواهم جمشیدرا ازرنگین کمان تیر نمایم تا تبدیل به یک دخترشود .استاد گفت عزیزانم رگین کمان نورآفتاب است که تجزیه می شود به هفت رنگ وبه شکل کمان درآسمان بوجود می آید .داستان های راکه درباره آن شنیده اید آنها یک قصه هست واقعیت ندارد واقعیت همین هست که من برای شما گفتم .باشنیدن این سخن از استاد پرسیدم استاد چرا مادرکلانم برایم گفت که یک پسرپادشاه اززیررنگین کمان گذشته تبدیل به یک دخترشده،استاد بازهم برایم گفت که پسرم اویک قصه هست که مادر کلان تو برای تو کرده است اما به سخنان استاد اتکا نکرده باصدای بلند فریاد زده وگفتم مادر کلان من دورغ نمی گوید او دروغ گو نیست واز صنف گریه کنان برآمده به طرف دامنه کوه قروغ رفته فریاد می زدم ای رنگین کمان زیبا و قشنگ ظاهر شو ...................
اشک هایم جاری بود وانتظار ظاهرشدن اورا داشتم .اما وقتی که دیدم هواتاریک وتاریکترشده می رود ناچارازکوه دوباره به طرف خانه برگشته واز ظاهر شدن رنگین کمان ناامید شدام .روزها وشب ها چشم به راه ماندم اما از رنگین کمان خبری نبود..............

کابل خزان 1390