آخرین دیدار
عبدالرازق کریمی
هنوزمتعلم مکتب بودم.باشوق واشتیاق بسیار درس،می خواندم آرزوداشتم که باطبابت دریک بستربخوابم، تابتوانم اسب خیالاتم را درکنارساحل طبابت بتاز،می خواستم، دربسترآسمان طبابت مانند ستاره درخشان بدرخشم وریاهایم را روی رودخانه ای طبابت روان می دیدم . شب روزتلاش می کردم .تابتوانم به آرزوهایم برسم .فکرمی کردم درآشیان طبابت باعشق محبت می روم،احساس میکردم که چرخ فلک همرایم یکجا درحرکت است.و تمام مردم کابل درمقابل ام ایستاده ،ومن هم تلاش می کردم که تمام مردم کابل را شکست بدهم .بادوستانم یکجا درس میخواندیم همه ای ما تلاش می کردیم که درامتحان کانکوریکتاز باشیم .درکورس یکجامی رفتیم ویکجامیامدیم،یک روز گرم تابستانی ،با دوستانم درپیش کانتین کورس نشسته بودیم .همه ای ما از خاطرات زندگی خود قصه می کردیم، ومی خندیدیم . ناگهان دختری زیبایی داخل کورس شد وبرایم بسیار زیبا ودلنشین جلو می داد .احساس می کردم بارسیدن به این دختر تمام آرزوهایم برآورده میشود.یکی ازدوستانم لب برسخن گشود وبرایم گفت :"رازق جان بیبین این دختر یک دختر بیبندبار به نظرمی رسد." اما من با این سخن دوستم بسیار نارحت شدم .چراکه ازچهره ای اومعلوم بودکه او یک دختربسیارزیبا،معصوم ،وپاک دامن به نظرمی رسید.اما من درمقابل این سخن دوستم عکس العمل نشان داده وبرایش گفتم: "نه دوست عزیزهرچه را به سادگی اش، قضاوت مه کن اولتر ازهمه، درمورد اش معلومات حاصل کن بعد، درمورد اش قضاوت کن .من همرای دوستم بسیارزیاد درمورد این سخن، جروبحث نمودیم اما بلاخره تصمییم گرفتیم که درمورد،وی معلومات حاصل نمایم .
فردای آن روز، اولین معلومات را که حاصل نمودم اسم وی بود،که درکورس اسم خود را سمیرا گذاشته اما دراصل اسم وی رویابود. رویایک دختری بلندقامت ،زیباوباگونه های سپید،چشمان خورمایی رنگ وگیسوهای سیاه رنگ، به نظرمی رسید.فامیل وی ،درجریان جنگ های داخلی درکشورایران مهاجرشده بودند.وپدروی براساس مشکلات اقتصادی ،مجبوربه ترک فامیل خودشده درکشورکویت اقامت برگذیده، ودرآنجامشغول کارشد.وسال یک یا دوبار،ازفامیل خوددیدن می نمود.بعد ازفروپاشی حکومت طالبان ، ودوره جدید حکومت حامدکرزی دوباره به کشورعزیزخود افغانستان ،عودت نمودن.
ولی پدرش،همچنان درکشورکویت مصروف کار می باشد .وسال یک یا دوبار،از فامیل خود دیدن می نماید.وی درلیسه سوریا،مشغول درس می باشد .ودرکورس آمادگی کانکورهمرای ما همصنفی می باشد.وی یک دختر متعدین بایمان بوده .ودرمدت یک ماه تمام معلومات خود را تمام کردم بلاخره هر دوی ما به پاک دامنی اوواقف شدیم.این پاک دامنی وی باعث شدکه تمام خیالات، مرا به خاک یکسان نماید .بعد ازآن روزکه تمام معلومات ام کامل شد.درزهنم یک احساس نسبت به او ایجاد شد .که تمام سیر حرکت ذهنم را تغییرداد.
احساس می کردم که تمام زیبایی ها ی طبعیت دروجود وی نهفته است .وی را بالاترازیک انسان می دانستم فکرمی کردم که اویک فرشته است،که به زمین به چهره ای انسان آمده .سخت شفته زیبایی وی شده بودم وکوشش کردم که احساسم را برای او بیان کنم، اما هیچ گاهی توانایی پیداکرده نتوانستم که در مقابل وی استاده شوم .بلاخره تصمیم گرفتم که ازطریق دختر عمه ام حرف دلم را برایش بیان کنم.
چون دختر عمه ام،نیزهمرای او دریک لیسه ویک کورس بود .بلاخره برای دخترعمه ام این موضوع را درمیان گداشته،وخواستار کمک وهمکاری شدم وی همچنان تلاش نمود تاوی را قانع سازد.
وهرباری که اورا می دیدم فکرمی کردم دردل، وی نیز چنین احساس وجود دارد.بازهم تلاش می کردم که احساسم را بیان نمایم نمی توانستم. بلاخره ماها سپری شد امتحان کانکور فرارسید.هرچند که درس خوانده بودم باز هم از امتحان کانکور می ترسیدم وبعد از سپری امتحان کانکورفکرمی کردم درانتخاب اول خود یعنی طب معالجوی پیروز می شوم .
وقتی که به بیرون از پوهنتون آمدم رویارابایک زیبایی خاصی دیدم.وی لباس های زیباوکابشن سفید بر تن داشت .رویا بااین لباس بسیار زیبا معلوم می شد .فکرمی کردم که تمام دنیا به زیبایی وی سربه سجده نهاده است چهره اش بسیار مایوس معلوم می شد.فکرمی کردم که امتحان را خوب سپری نکرده است . برایم یک احساس عحیب رخ داده بود .شاید باپریشانی او من هم احساس پریشانی می کردم.
این دیدار برایم آخرین دیدار بود .زیرا ازهمان روز به بعد دیگر نتوانستم وی را بییبینم.بلاخره ازطریق تیلفون همرایش صحبت نمودم .اما خودش را ندیدم .شب روزدرتنهایی او می سوختم .اما وی نیزدراویل مرادوست داشت ،اما بعد ها تصمیم وی تغیر نمود.بعد از چند مدت ،روزی علان شدن نتایج امتحان برایش تماس گرفتم.می خواستم احساسم را بیان نمایم .دیدم که سرپای اورا غرورگرفته است، با عکس العمل که نشان داد تمام دنیا برایم تاریک شد .فکرکردم که زندگی ام به پایان رسید .ازهوش بی هوش شدم .بعدازچند لحظه ای که بهوش آمدم خودرا سخت شکسته احساس می کردم .وفکر میکردم بدون اودیگرزندگی کرده نمی توانم .هنوز لحظه ای نگذشت که بچه ها سروصدا کردن که نتایج کانکور اعلان شده همه ای ما به انترنیت کلپ رفته، تانتایج خود ر ا بیبنیم.هنوزلحظه ای نگذشت که پسرکاکایم برایم زنگ زد که رازق ای دی نمبرخودرا بگو،برایش گفتم وبعدازچند دقیقه برایم زنگ زد .وگفت «که دردانشکده زراعت در دانشگاه کابل موفق شدی».این حادثه برایم بسیار تلخ بود امازمانی اطلاع پیداکردم که رویا درامتحان کانکورصفربرده برایم تلخ ترازآن بود.که درموردخود شنیده بودم،زیرامن اورا بسیاردوست داشتم ،دوست دارم ،دوست خواهم داشت.......
به امید اینکه یک روزی اوهم بداند.که چقدر اورادوست داشتم،دوست دارم،دوست خواهم داشت.نمی خواهم کسانی دیگرهم به مثل من ازخود، گذرباشدومثل اوخودخواه،وآرزو دارم که تمام مردم با همد یگرمهربان بوده قلب یکدیگرا نشکنند،ورنه روزگارآنها مانند روزگارما خواهد بود.
این پیام را به تمام کسانیکه ،دردرس های خودزحمت می کشندوبه خصوص آنهایی که آرزوی بلند دارند.به تمام اطفال ،به جوانان، به هرآنکس که درراهی علم دانش زحمت می کشند.انتقال بدهید. "لطفاً، وقت تانرا به هوس وهوس بازی های موجودسپری ننماید."معمولا جوانان که به سن بلوغ می رسند.وقت خود را بشتربه اینکارسپری می نمایدوآخربه کدام موضوعی دست رسی پیداکرده نمی تواند.بیاید همه باهم این وضع را تغییردهیم همین حالا....
عبدالرازق کریمی
روزسردوبرفی زمستان 1390کابل

عـــــــبدالـــــــــرازق هســــــــــتم. کریـــــــمی تخــــــــلص می کنم.در یک خانواده مســــلمان در ولایت کابل مـــــتولد شـــــدم . اکـــــــــــثرأ با زبان دری یا فارســـــــــی رویــــــــا می بیـــنم. باحـــقوق و عـــلـــوم ســـیاســــی هـــم بســــترم. هر چند رویایــــــــم ممــــــلو از تاریخ و فلســـــــفه هــــــست اما وقتـــــــم را صرف عــــــلوم سیاسی و ادبـــــــیات می نمایم. و آســـــــــب رویـــــــــایم را در ســــاحـــــل داســــــتان نویســـــی ورومـــــان نویســـــــی همیشه مــــی تـــــــازنم . وقتـــی غــمگینـــــم ، دل بــه افـــکار جمـــع نمـــی ســـــپارم . شــدیــــــدأ فـــــرد گــــــرا هســـــتم...