دشمنان دوست نما
دشمنان دوست نما
توجه :این داستان براساس زندگی واقعی یک جوان افغانستانی درایران نگارش یافته است وتمام مطالب آن واقعی واسناد موجود این ماجرا برواقعی بودن آن هویدا است .لیکن بنده به عنوان نویسنده ی این داستان غم انگیز از افشای نام واقعی ومدارک خوصوصی این مرحوم معذورم وازتمام خوانندگان ومخاطبین عزیزمان عذرخواهی می کنم.
هدف: این داستان سرنوشت یک جوان معتداد رابیان کرده،وخواستم واقعیت زندگی این جوان را برای تمام جوانان عزیز بازگونمایم امید وارهستم که پند ی باشد برای تمام جوانان عزیزمان که هنوز خیال رفتن به کشورهای بیگانه را درزهن خود می پرورانند.
تاریخ وقوع حادثه:1380/5/21
کلاس های رهنمایی را میگزارندیم.باهم دوست ورفیقان جدانشدنی بودیم درکلاس برای هم بودیم وبدون او من به مدرسه نمی رفتم واو هم بدون من به مدرسه نمی آمد دوستی وعشق ما باهم الگووزبانزدکل مدرسه ی راهنمایی چمران بود.چمران دردستان مابود.علاقه ای وصف نشدنی بچه ها به خودمان را احساس میکردیم ودرمدرسه محبوب همه بودیم تااینکه روزی مطلع شدم پدرومادرپیرش برای گرفتن پرونده ای اوبه مدرسه آمده بودند.درآن زمان من رئیس شورای دانش آموزان مدرسه ی مان بودم.یعنی چهارمین فردقدرت مند مدرسه پس ار مدیرومعاونانش.تمام مخالفت های من که به اعتراض وموضوع گیری تبدیل شده بود.بی اثروبی فایده ماند وعلی (نام اصلی وی نیست)ناخواسته ازمدرسه ای ما رفت .رفت تادردریایی متلاطم زندگی سکان .وارکشتی کهنه ی پدرومادروخانواده پرجمعیتش باشد،زمانی که ازمن جداشد ،پانزده ساله بود.قدوقواره ی زیباوستودنی اوهرگزازیادمن نخواهدرفت ویاداو تاابددرنزدمن جاودان خواهدماند.
آرزوی بلندوجاویدان علی آن بودکه روزی خدمتگزار شایسته ای برای کشور مان افغانستان باشد.آرزو داشت روزی درکشورمان پلیس باشد وهمواره خودرا جنرال ومرابه عنوان مارشال خود میخواند.ولی این رویایی زیبای او بشترازیک سال سه ماه دوام نداشت ودنیای زیبایش را روی سرش خراب کردند.روزی برای خداحافظی نزد من آمد.مرا بغل کردوگفت امیدواراست.که من رویای او را به حقیقت تبدیل کنم وگفت که علی از امروز مرده است.مثل پلیس ها به من سلامی زد وگفت با اجازه ی تان جنرال ضیا ....
آن روز تلخ ترین روز زندگی مان بود.با این که اشک هایش جاری شده بود،اما باز می خواست طوری وانمود کند که گریه اش نگرفته است وبا خنده دفترشورای مارا ترک کرد ودرظلمت تاریکی ها ی زندگی ناپدید شد. چند ماهی گذشت وخبری از او نبود تااینکه مطلع شدم درکارخانه ی پلاستیک سازی کار می کند. اما این کارگری افغانی کارخانه ی پلاستیک سازی کجا وآن علی که من می شناختم کجا ؟ از زمین تاآسمان فرق کرده بود. موهای بلندش کجاواین کله ی کچل وبی موی کجا؟ آن نشاط شادابی کجا واین کسالت وتنبلی کجا ؟ باورم نمی شد که مرا دیگرنمی شناخت .باور نمی کردم که شی سفید وهشت سانتی متری لابه لای انگشتان او همان سیگارباشد.
قد او خمیده ترشده وچهری ستودنی او به سائلان وگدایان می ماند.درزیرناخن دست او چرک وکثافت جمع شده بود ودستان اوسفیدی گذشته را نداشت.روی دستان او جاهایی بود که خودش می گفت درکره های ذوب پلاستیک سوخته است.قیافه ی زیبای اوابداَ به یک پسر 15 ساله نمی خورد.ناامید ومأیوسانه از کارخانه خارج شدم ودیگرسراغ اونرفتم وتصمیم گرفتم باخطرات او زندگی کنم. هنوز هم که هنوز است عکس من او دردفترشورای دانش آموزی مدرسه چمران نصب است.
سال ها گذشت تااین که درساعت 9:25 شب جمعه مورخ1387/5/2 بامن تماس گرفت ومرا به ملاقات خود درزندان اوین فراخواند.باحیرت وتعجب فراوان نفهمیدم که شب را چگونه سپری کردم وروز بعد مخفی ازخانواده ام به زندان اوین رفتم وبا اوملاقات کردم.شکسته بود.شرارت از سروروی او می بارید. اما مهرمن هنوز درخانه ای دل اوباقی مانده بود. تامرا دید بادستان لرزان خود وپاهای سست خویش سلامی زدوگفت سلام برجنرال ما.دوباره مرابغل کرد وگریست .لباس هایش بوی دود سگاروشراب می داد.حالم به هم خورد.یادم می آید دفعه ی قبل که مرابغل کرد.لباس هایش بوی عطرگل مریم را میداد نه شراب وسیگار.چون وقت ملاقات کم بود ومن هم نمی توانستم زیاد به دیدار اوبروم نامه ای رابه من داد. که شرح کامل آن را برای شما بزرگواران می نویسم.
بسم الله الرحمن الرحیم
دشمنان دوست نمای من !
این نامه را زمانی برایت می نویسم ضیای عزیز که تازه از دادگاه به زندان بازگشته ایم. امروز قاضی حکم به قصاص نفس من ودوستان دشمن صفت من داده است .یعنی اعدام می شویم .می خواهم سرگذشت کامل خود را برایت بنویسم تابا حفظ این نامه تواشتباه مرا تکرار نکنی.پس بخوان حقیقتی را که از گل خار می سازد .تاکلاس دوم راهنمایی درس خواندم،ولی به علت مشکلات خانوادگی نتوانستم به درس ام در کنار تو ادامه بدهم واز طرفی درخانواده ام کسی نبود .که مرا رهنمایی وهدایت کندتا این که با درخواست پدرم ازدرس کناره گرفتم ودرکارخانه ی پلاستیک سازی مشغول به کار شدم .تامدت ها پس از آمدن تو به کارخانه ای مان درآن جا کار می کردم .ماهیانه سیصدهزارتومان مزد من بود کمک خارجی برای پدر ومادر نادارم .قتی بزرگ شدم ازکارخانه بیرون شدم تادنبال زندگی ام رابیگرم.بعد از تو دوستان زیادی را پیدا کردم .روزها با دوستانم به گردش می رفتم.وسیگارکه مدت ها بود می کشیدم جای خود را به تریاک داد.دوستانم کم کم مرا از راه به درکردندوروزی به من گفتند که مادرسن سالی هستیم که به پول وآسایش نیاز داریم .کم کم خانه را ترک کردم شب ها به کارگاه بچه ها به تریاک کشیدن مشغول بودیم وبرای تعمین پول تریاک دست به دزدی وسرقت زدیم.بار اول برایم دزدیدن سخت بود،اما انجام شد.دردزدی از یک خانه سه ملیون تومان گیرمان آمد.دنیا بهشت بود تااین سه ملیون دودشد ورفت هوا.بارها وبارها دست به دزدی زدیم.اصلأ سختی باراول را نداشت.من دزدی حرفه ای شده بودم پدربیچاره من پیشمان بود از اینکه مرا از مدرسه بیرون آورده بود.مرا به درست کاری فراخواند .اما این حرف های پدردروجودم خریداری نداشت وتأثیرحرف های دوستانم.بروی من بیشتر بود تا پدرم .در درگیری با پولیس سه تایی مان دو مامور را به قتل رساندیم ،ولی بازدستگیر شدیم ومن مرتضی ومحسن دوستان خائن وایرانی من ...

آری این سرنوشت من است.نه تنها از من ،بلکه تمام بدکاران وخائنان.پدرم زمانی که فهمید حکم اعدام من صادر شده سکته کردومرد.مادرم هم دوام نیاورد وبه پدرم به آخرت پیوست.
ارخواهرانم همانقدر خبردارم که به فساد وتباهی کشیده شده اندواکنون نمی دانم که درچه فلاکت وسیه روزی زندگی میکنند؟فکر می کردم تا ابد چنگال عدالت ازما کوتاه است.اما اشتباه بود اگر روزی داستان مرا چاپ کردی نام مرا نبروبگذارتا ابد اسم من درکنارم ودرقبرم مدفون شود.به جوان های کشور می گویم اگرگرسنه اید.واگر کاربارندارید به ایران نیایید.ایران جای خوبی برای جوانان ساده وخدایی ما نیست.ایران پراست ازتله وسیاه چاهایی عمیق وتاریک به حرف پدرومادرت گوش کن... روحش شاد ویادش گرامی باد
بله دوستان ،علی قصه ای ما اعدام شد.درست درروز3/6/87 یعنی همان روزتولدش زندگی را وداع گفت تا سرنوشت اومایه ی عبرت ما وتمام جوانان افغانی باشد که خوشبختی را درایران جستجو می کنند.
نویسنده : « محمدضیا»
تایپ ودیزاین : «عبدالرازق کریمی»


عـــــــبدالـــــــــرازق هســــــــــتم. کریـــــــمی تخــــــــلص می کنم.در یک خانواده مســــلمان در ولایت کابل مـــــتولد شـــــدم . اکـــــــــــثرأ با زبان دری یا فارســـــــــی رویــــــــا می بیـــنم. باحـــقوق و عـــلـــوم ســـیاســــی هـــم بســــترم. هر چند رویایــــــــم ممــــــلو از تاریخ و فلســـــــفه هــــــست اما وقتـــــــم را صرف عــــــلوم سیاسی و ادبـــــــیات می نمایم. و آســـــــــب رویـــــــــایم را در ســــاحـــــل داســــــتان نویســـــی ورومـــــان نویســـــــی همیشه مــــی تـــــــازنم . وقتـــی غــمگینـــــم ، دل بــه افـــکار جمـــع نمـــی ســـــپارم . شــدیــــــدأ فـــــرد گــــــرا هســـــتم...