
بسم تعالی
ستاره شکسته
آفتاب؛دربسترآسمان نورمی افگند. طبعیت؛ زیبایی خودرا جلوه می داد. فکر می
کردی، که همه ی مردم دربسترآزادی زندگی می کنند. جویبارها،همه صدای نیاکان ماکه دردل
قرن هانهفته بود راحمل میکرد. آب صاف دریاچه هاودریاها تجارب وحوادث زندگی مردمان
ماراکه سالهای پیش زندگی داشتند،راانعکاس می نمود. سبزه زارهاهمه،سرسبزی خودرابه
نمایش قرارداده بودند.
بوی گلهاراازدور می شنیدی، نسیم صبح تمام فضای قریه رابا بوی گلهامعطرساخته
بود. کبوتران همه خیل خیل درگرداگردقلۀ شاه فولادی خود نمایی می نمود . صدایی
زنگوله های کبوتران شنگ،شنگ،شنگ... ازدوربه
گوش میرسید. صدای سحِرانگیزی داشت. آدمی راسخت فریفته ای خودمی ساخت. شنگ،شنگ،شنگ،
شنگ، شنگ، ... شنگ،شنگ،شنگ...
بلبلان؛ همه دردشت وصحرا ناله سرداده بود. به نظرمی رسیدکه تمام دنیامی خندد. درآستانه
ای غروب قرارداشتم. دیدم فضأی زیبای طبعیت
به سرخی مبدل گردیده احساس میکردی که دل
آسمان از درد و رنج ترکیده باشد. وتمام فضای طبعیت را خون پاشیده باشد. تمام وجودم
احساس ناراحتی می نمود . به نظر میرسید، که با طبعیت رشته بافته باشد. آسمان آهسته
آهسته تاریک می شد. بلاخره نورآفتاب غروب نمود. مهتاب شب چهارده، دربستر آسمان
خودرا نهاده بود. مهي_ به رنگ نورماه_ تمام دره هاو سخره هارافراگرفته بود. در بسترآسمان
ستاره هاهمه سرودسو،سو،سو،... رابرپاکرده بود. فضای دل نیشینی راایجاد کرده،انگارتمام
دردهای راکه دردل داشتم،فراموش کرده باشم. نسیم بهاری به وزیدن شروع کرد.تمام بوی
گلهای ارغوان رابه مشامم میاورد.ازخوشی اشک هایم جاری بود.اشک هایم گونه های سرخ
شده ام رامانند،شبنم که برگهای گل لاله را تازه میکرد. تازه می ساخت.
چوپان قریه با"نی"زیبایی خودآمده کنارم نشست.وبرایم"نی"می
نواخت.صدای زیبای "نی" مراسخت شفته ی خودکرده بود. واحساس می کردی که
دردهای زیادی رامتحمل شده است.تنها تفاوت میان من ونی این است که اوازجدایی های
خود ناله می کندومن ازبی سرپابودن مردمان خود.تنهامی توان"نی"رابادردهای
خود شریک دانست.چراکه دردهردوباهمدیگرارتباط ناگسستنی دارد.
به یکباره گی روبه طرف آسمان کردم.دیدم ستاره ها دربستر آسمان همهمهی
سو،سو،سو...راسرداده است.امادرگوشه ای آسمان پهناورستاره زیباوکوچکی نشسته بود.به
طرف ستاره کوچک خیره خیره نگاه کردم.ودردل خودمی گفتم:که چرا؟... ستاره ی کوچک در
آسمان پهناورتنهانشسته است.امانمی دانم. تنهایی ستاره و ناله های دل
فربندای"نی"دردلم دلهره ای ایجادنموده بود.
ناگهان به فکری عمیقی فرورفتم.خیالات ستاره درذهنم میامد. هنوزدرعالم خیالات
بودم که دیدم ستاره کوچک به نزدم آمد. باصدای دلنشین خودسلام کرد،وخوددرپهلویم
نشست.دیدم چشمان ستاره اشک آلوداست.ستاره کوچک داشت می گریست.چوپان هم"نی"
می نواخت . کوشش می کردم رازستاره رابدانم امابه هراندازه که کوشش وفکرمی کردم نمی
توانستم.
سرانجام روبه ستاره ای زیباکرده وپرسیدم ای ستاره ای زیبا چرا؟...گریه می
کنی،آخرچه شده،برایم قصه کن.تامن هم رازتو رابدانم. ستاره ی زیباباشنیدن این سخن
صدای ناله های خود را بلندترکرد، نمی دانم چرا؟...
دیدم بابلندشدن صدای ستاره ی کوچک صدای"نی"هم بلند شد.از شدت رنج
زیاد درخود می پیچیدم.انگارمانندبوي گلهای ارغوان که توسط نسیم بهاری می پیچید.
دوباره روبه ستاره کردم،وپرسیدم:ای ستاره زیباچرا؟...می گریی.ستاره؛ با چشمان
گریه به طرف من نگاه کرد،دیدم چشمان نازستاره سرخ شده است.وبرایم
گفت:برواز"نی"بپرس، یکبار از خودپرسیدم نشود.که"نی"رازخودرابرای
ستاره گفته باشد. لحظه ای به صدای نی گوش داده تابدانم که چرا؟... ستاره کوچک گریه
می کند.صدای"نی"بسیارغم انگیزبود.به اندازه ای که اشک هایم را مانند سیل
ازچشمانم فرود می آورد.
دوباره روبه طرف ستاره کردم.وازاوپرسیدم،که چرا؟...میگرید ستاره به طرف من
نگاه کرد،واز من پرسید.توچرا؟... می گریی من به ستاره ای کوچک گفتم:زمانی که به
آوای"نی"گوش می دهم فکرمی کنم که دردل خودمانندمن درد دارد.ودردهای
اوراانگار من هم احساس میکنم. ستاره برایم گفت: من هم درد های او را احساس می کنم.
دوباره از ستاره پرسیدم ای ستاره ی زیبا تو چرا مثل دیگر ستاره هاهمهمی
سو،سو،سو،...را برپانمی نمایی ستاره برایم گفت: من شکسته ام، من هم طاقت نیاوردم دوباره
برایش گفتم چه قسم شکسته ای؟... ستاره گفت: بال های من شکسته است نمی توانم پرواز کنم.
ازهمین خاطر در گوشه ای نشسته ام. دلم برای ستاره سخت بغض گرفته بود. امانمی دانم
چرا؟... لحظه ی نگذشت پرسیدم:ای ستاره زیباچرادرکنار بستر آسمان تنهاشدی وچرا
بالهایت شکست.ستاره کمی مکث کردو گفت: من بخاطر تو شال غم برسرنهادم.وبالهایم
بخاطرتوشکسته است. باتعجب!پرسیدم. ای ستاره ی زیباچطورمگر...ستاره زیبابرایم
گفت:من به خاطر سیاه روزی تو گریه می کنم.و"نی"نیزبرای تو روضه ی برپامی
کند.وبه تمام دنیادرداندوه تورااعلان میدارد وبرایم گفت:هرانسان دربسترآسمان یک
ستاره دارد.هنگام خوشی ستاره اش نیز هلهله برپا می کند.وهنگام غم کنجی را انتخاب
کرده شال غم را برسر می نهد. دو باره به ستاره ای کوچک رو آوردم. وگفتم :ای ستاره
زیباچطورمی توانیم بال های شکسته ای تورادوباره بسازیم. ستاره باکمی لبخندبرایم گفت
:واقعأ خوشحال ام ساختی،من باربارمی خواستم.خداراشکرکه توکمک ام می نمایی .دوباره
پرسیدم که چطورمی توانم.گفت:تنهاباتصمیم می توانی بال هایم را دوباره بسازی. هربارکه شکست خوردی
برخیز؛درمقابل شکست نبردکن.فریادبزن چیغ بزن،خودرا باربار قهرمان اعلان کن.ازین
پیام ستاره سخت خوشحال شدم..باصدای بلند چیغ زدم که شکست درزندگی وجود ندارد.وبرای
شکست گفتم اگر صد بار مرا بخوابانی ولی مه تورانمی گذارم چراکه! بار یکصدویکم پیروزی ازآن مه است . ازعالم خیالت بیرون شدم دیدم ستاره زیبابابال های شکسته ی خود پرواز
کنان به طرف بستر آسمان رفت.وهمهمی سو،سو،سو...را برپاکرد.
از دیدن ستاره بسیارخوشحال شدم،ودروازه های امید دوباره به
روخم گشوده شد.اری دوستان بلاخره دانستم راز ستاره زیبا راستاره می گفت: که شکست
آغازپیروزاست.
دوست خوب طلااست پس دوستان خوب را همیشه سپاس گذاری
نماید. این داستان؛رابه بهترین دوستم دوشیزه مدبرتقدیم می نمایم. چراکه؛انگیزه
نوشتن این داستان رابرایم ایشان خلق کرده است امیدوارم برگ سبزتحفه ای دوریش را
بپذیرد.
به امید موفقیت هرچه بشتر شان!
"عبدالرازق کریمی"
کابل بهارسال1391