تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

بسم الله الرحمن الرحیم

نــوروز

یادم است !....

دنیاتاریک بود؛ابرهای تاریک،سینه ای آسمان آبی رامانند سپرپوشانیده بود.فکرمیکردی زیرسیطره استبداد،ظلمت و تاریکی زندگی می کنیم،این ابرها،همیشه آسمان زیبای مارا اذیت میکرد.آسمان از شدت ظلم واستبداد آبرهای تاریک با صدای بلند فریاد میزد. این فریادها باغرش وناله ها همراه بود.به اندازه ای بالای آسمان ظلم می کرد.که گویا آسمان گریه می کند.

روزها می گذشت،اما ظلم وتاریکی آبرها هنوزهم پابرجا باقی بود.برایم عجیب به نظرمی رسید.ودرذهن ام یک سوال بیش آمده بود.که چرا؟...این ابرهای تاریک روز به روز زیادشده میرود.هرروزبه همین فکر بودم.اما نمی دانستم.روزی ازخواب بیدار شده،واز پشت ارسی بیرون راتماشا میکردم.دیدم که آسمان با آه ناله فریاد میزند.واشک های آسمان مانند قطره های بلورین باران برروی بام وروی حولی می بارید.

این منظره برایم بسیارجالب،ولی بسیار غم انگیزبود.جالب بخاطری بود که می دیدم،باران می بارید.چرا که باآمدن باران دردهای آسمان وناله های آسمان کاهش می یافت.ولی غم انگیزبخاطری بودم که می دیدم تمام دنیاراتاریکی وظلمت گرفته بود. روزروشن برای ماتاریک بود.تمام کوچه وپس کوچه هارا برف گرفته وراه روهارا یخ زده بود.مردم همه به سختی رفت آمد میکرد.روزها سپری می شد.شب ها باسردی هوا یکجا به پایان می رسید. اما دانیا همه تاریک بود.همه مادران، پدران وطفلان انتظاربه پایان رسیدن تاریکی را داشت.

ازقضا!...روزی شنیدم؛که درقریه ای ماپرنده ای خوش آوازی آمده است . تمام مردم باخوشحالی به دیدن آن پرنده در نزدیکی درختی که پرنده  آمده بود رفتن.من هم باشنیدن این سخن به طرف همان درخت رفتم دیدم که پرنده ای زیبایی با بال های رنگارنگ سرسیاه رنگ وزیرسنه ای او سفیدرنگ به نظر می رسیددرشاخه ای درخت نشسته بود.

ازمردم قریه ای ما پرسیدم.چرا؟ ...همه ای مردم به دیدن این پرنده آمده است.کسی ازجابرخواست برایم گفت:"رازق جان این پرنده ،پرنده ای صلح است.برایم ماپیام آورده است". بازهم ازاین مردپرسیدم چه پیامی . مرد با اندکی تبسم برایم گفت:" رازق این پرنده برای ما پیام صلح را آورده است.یعنی بعدازاین روز صلح می آید".باشنیدن این پیام بسیار خوشحال شدم وبه طرف پرنده ای زیباتماشاکردم،دیدم پرنده ای زیبا سر خودراتکان میدهد.برایم بسیارجالب بود. فکرمیکردم که می خواهد همرای من حرف بزند. آیا می توان همرای پرنده حرف زد؟.

به همین فکربودم.که دیدم مردم قریه به طرف خانه های خود روان شدند. تنهامن باقی ماندم،رو به طرف پرنده کردم.دیدم که پرنده به طرف من خیره خیره نگاه می کند.از پرنده ای زیبا پرسیدم،ای پرنده ی زیبا؛ زکچابه کجاآمده ای؟ چند لحظه انتظارکشیدم.که شاید جوابم را بدهد . اماهیچ جوابی برایم نداد.ناگهان سخنان مردقریه به یادم آمد.زیردرخت نشستم وبه سخنان وی فکرکردم.درذهنم سوال های عجیب غریب خطورمی نمود چرا؟پیام صلح آورده است. مگر درقریه ما جنگ است!...ماباکی هاصلح می کنیم.بسیارعجیب به نظر می یامد. ناگهان ازجای خودبرخواستم.روبه طرف پرنده کردم گفتم:"ای پرنده ای زیبا توچه پیام آوردی"،پرنده ای زیبا گفت:"من پیام صلح راآوردم".بازهم پرسیدم.مگرقریه ای ما باکسانی جنگ داشت.پرنده خندیدو گفت:"برو از سبزه ها بپرس"دیدم روی زمین زیر برف هاسبزه ها سربرکشیده است .امادلم آرام نگرفت،بازهم از پرنده پرسیدم ای پرنده ی زیباازکجا آمدی؟ پرنده ای زیباگفت:"ازطرف بهارآمده ام" خودش به طرف قریه ای بالاپریدوپریده رفت.

دردل ام دلهری ایجادکرد،خودپریدورفت.روبه آسمان کردم، دیدم آسمان از دردناله می پیچید.ازدیدن این منظره بسیار دلم سخت رنجیده بود.ناگهان اشک هایم جاری شد.گونه هایم را مانند باران کویرراخیس کرده بود.خیس ساخت،پلک هایم رامانندسبزه ها نمناک ساخته بود.اشک هایم مانند دریا روان ومانندآبشارازچشمانم پایین می ریخت.گونه هایم را ماننددشت ودمن نمناک ساخته بود.زمانی که باد می وزید، گونه هایم رامانند نسیم صبح سرد.وخوش آیند می ساخت. احساس بهاررادروجودم زنده می ساخت . اما؛درآن طرف آسمان در دردوناله می سوخت،وآه ناله می کرد.فریاد می زد،باصدای ناله های آسمان نباتات کوچک،مانندسمارق رادرزیردرختان از زیرزمین به روی زمین می رویاند.روزرابااین پیام پرنده ی کوچک به شب رسانیدم.خوددربسترم رفته تادرموردپرنده ای کوچک فکرکنم.داشتم فکر می کردم،اماصداوناله های آسمان مرانمی گذاشت که بخوابم،بغض اندرونم رازنده می ساخت،شب دراعماق تاریکی رسیده بود.ناگهان طوفان شدیدی برپاشد. انگارزمین وآسمان به هم میخورد،حادثه ای عجیبی بود.خودم از تاریکی شب وازصدای مدحوش باران وطوفان ترسیده بودم،تمام وجودم زیر عرق دربسترم خیس شده بود.انگار زیر بارن خیس شده باشم.عجیب شبی !... که حادثات مدحوشی روخ می داد.اماخودرازاین شب رانداستم،امابعضأ فکر می کردم که این همان پیام ای پرنده است که برای ماآورده بود،ازشدت ترس ودلهرگی دست وپاهایم سست شده بود، شقیقه هایم می پرید.چشم هایم راپرده ای سیاه وتاریک پوشانیده بود.گوش هایم توان شنیدن رانداشت ، ناگهان به خواب عمیق رفته....

وفردای زودازخواب بیدارشده بودم،دیدم آسمان لبخند میزد.آفتاب بالای قله های کوه نورمی افگند.پرنده هادربستر آسمان بال در آورده پروازمی نمود.طبیعت نمای زیبای خودرا جلوه می داد.نوروزی بود روزی زیبا ودلربا،روزی که طبیعت اولین روزی بهاری خودرا جشن گرفته بود.روزی که اسمان دو باره سیطره قدرت رابدست گرفته بود.ندامی کردندای آزادی. مردمان محل ما همه لباس های نفیس وگران قیمتی پوشیده بودند همه یک جا هلهله برپا کرده بودند.جشنی برپاکرده بودند.جشنی نوروزی همه مصروف بازی هاوسرگرمی هابودند. مادران همه غذا می پختند،پدران همه نذرنوروزی رامی کشتند . پسران همه بازی های نوروزی رابرپاکرده بودند. دختران نیزهمه بامادران خویش با صفاوصمیمیت همکاری می نمودند. بلاخره باتمام زیبایی های طبیعت راز پیام پرنده را فهمیدم.

دوستان عزیز:پرنده گفت:"بارکج به منزل نمی رسد.بلاخره پشت هر تاریکی روشنی نهفته است".یعنی ظلم واستبدادنابود می شود.دوباره آزادی برپا می شود.پس همه باهم دست دردست هم دهیم مانندباد فریاد بزنیم.آزادی ،آبادی،سرسبزی،برابری همه وهمه حق مسلم ماست.که حضرت دوست برای ما داده است . همه باهم برویم به پیش تافردای افغانستان عزیزخودرا مانند نوروز ازنو آغاز کنیم.

این پیام را برای تمام عزیزانم خاصتأ نسل جوان این مرزبوم ،به پدران ،به مادران ،به برادان وخواهران عزیزم تقدیم می نمایم. وروزی نوروز راازصمیم قلب برای تک تک شما عزیزان تبریک وتهنیت عرض می کنم . امید فردای این مرزبوم بهاری باشد. که تمام مردم افغانستان همه باهم باصفاوصمیمیت زندگی کنند.وهمه برادان وخواهران یک دیگر باشند.

به امید موفقیت هرچه بیشتری کشورعزیزمان افغانستان!....

عبدالرازق کریمی