تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

شبی که ســـــــــــــــحرندارد

عبدالرازق کریمی

درازترین شب کابل، راس ساعت 11:30 شب است درست دراعماق تاریکی شب،تاریکی  دربسترشب خود را نهاده وکوچه وپس کوچه کابل را تاریک کرده است.شب است که سحرندارد.

من تازه ازاطاقم خارج شده درکنج بام نشسته بودم باخود جزیک چادر چیزی نداشتم، دراوایل شب آسمان پاک بود .ستاره ها ومهتاب در بسترآسمان می درخشید .دلم سخت شیفته این منظره بود. همیشه آرزوداشتم زندگی ام مثل آسمان ورویاهایم همانند ستاره ومهتاب درآسمان زندگی ام بدرخشد.اما به هراندازه ای که به اعماق تاریکی شب نزدیک می شدم هوا سرد وسردترمی شد.

دلم را سخت بغض شدید گرفته بود .درست همانند تاریکی شب که درآن صداهای .وحشتناک که در اعماق آسمان پیچیده وپیچانیده شده بود.نمی دانم چه کنم به یکبارگی به طرف آسمان نگاه کردم دیدم آسمان شکسته بود همانند دلم هیچ چیزی نمی دانم همین طور سربه گریبان خود فروبردم هرچه فکرکردم راز این شب تاریک را ندانستم ازجای خود برخواسته شروع به قدم زدن نمودم .دوقدم بر داشتم به چهار طرف خود نگاه کردم جزتاریکی وصدای وحشت ناک نه دیده ونشنیده ام. به طرف آسمان نگاه کردم دیدم آسمان ابری است.یک احساس عجیبی داشتم، نمی دانم چطور احساسم را بنویسم .ودر خود می پیچیدم درست همانند کتله های بزرگ ابرکه توسط بادهادراعماق آسمان می پیچید.

ساعت1:30شب بود هواسردبودبه اندازه که دست ها وصورت ام را کبود کرده بود. ناگهان صدای وحشت ناک را شنیدم ،باشنیدن این صدا بسیار ترسیدم دست ها وپاهایم می لرزید دست هایم توان نوشتن وپاهایم توان راه رفتن را نداشت درست مثل کالبد بیجان چند ثانیه نگذشت صدای باز شدن دروازه همسایه را شنیدم فکرکردم که آن صدا ازخانه همسایه هست .دوباره انرژی گرفتم واز جای خود برخواستم ولباس های خودرا تکاندم.هنوزچندثانیه نگذشته بودکه دوباره آن صدارا شنیدم.اما این بارنه ترسیدم،وتصمیم گرفتم تابروم ازکنج بام خانه همسایه را بیبنم وشروع به قدم زدن نمودم .چندقدم زدم نزدیک دودکش رسیدم درکنار دودکش یک چوچه پشک را دیدم.وآهسته آهسته خودرا به همان چوچه پشک نزدیک کردم.دیدم چوچه پشک ازتاریکی شب سخت ترسیده بود.وتمام جانش ازسردی هوا می لرزید.ودست هایم را آهسته آهسته به آن نزدیک کردم .آن را برداشته زیرچادردرآغوشم گذاشته وپشت به دودکش زده روبه آسمان کرده ودیدم که آسمان دربغض شدید می پیچیدوباصدای غورش بلند می نالید.واین صحنه برایم سخت غم انگیزوبغض اندرونم راشدیدو شدیدتر می ساخت،عجیب شبی است که انتهایش نامعلوم، اما این دوداستان بیان گردوتصویری درزندگی ام  می باشد اما نمی دانم که بیانگر کدام تصویر ......................

عکس های گربه های ناز و ملوس (9)

درهمین خیال بودم که به یکبارگی به طرف چوچه پشک متوجه شدم ،وبه آن خیره خیره نگاه کرده دیدم که در آغوش گرم ام خوابیده  ناگهان دوران کودکی ام یادم آمد یادم آمد که درکودکی ام درآغوش گرم مادرم درآن شرایط سخت که کوچه وپس کوچه کابل مرمی می باریدپناه گرفته ومی خوابیدم وتمام خاطرهای دوران کودکی ام به یادم آمد .آن خاطره های که دنیارا جزبازیچه که دردستانم بود نمی دانستم شب را بالالای های دلنشین وروح بخشی مادرم که درکناربسترم زمزمه می نمودبه سحر رسانیده، وروزها را با بازی نمودن بابازیچه هایم به شب می رسانیدم. ودنیارا جزتاریکی شب وروشنایی روز بیش نمی دانستم باصدای غرش بلندآسمان از خیالات زیبای دوران کودکی ام به دوران درد اندوه ام برگشتم ودیدم که باران شدید به باریدن وباد شدید به وزیدن شروع کرد هنوز چند لحظه ای نگذشت دیدم که در کوچه وپس کوچه ای کابل آب سرازیرمی شود .


مادر


هوا بسیارسرد شده بود ومن هم ازسردی وترشدن درزیر باران می لرزیدم واززیر باران به خانه برگشته وچوچه ای پشک  را درکنج دهلیز گذاشته وخود دراطاق رفته تا لباس های ام را تبدیل نمایم ولباس های جدیدام را پوشیده ولباس های تر شده ام را برداشته خواستم دربیرون بالای تناب گذاشته تافردا خوشک شود.ازاطاق ام بیرون شده ولباس های ترشده ام راخشپه کرده بالای تناب گذاشتم ومتوجه شدم که بارندگی دوباره آرم شده وآسمان آهسته آهسته پاک می شود، وخود دوباره به خانه برگشته اما هیچ دلم آرم نمی گیرفت وبازخواستم از خانه بیرن شوم بسیاربه عجله ازخانه بیرون شده بالای بام رفتم ودیدم درآسمان دوباره مانند اول شب ستاره ها ومهتاب  ظاهر شده است وقتی این صحنه را دیدم بسیارخوشحال شدم.......................

ورازاین شب تاریک را دانستم اویل شب پاکی اسمان ودرخشندگی ستارها ومهتاب نمایان گر دوران زیبای کودکی ام بود ودوران زبیای کودکی ام را به یادم انداخت. تاریکی شب غرش وناله آسمان آن دوران سختی درد ناله های روزگار سخت ام را بیان می نمود بارندگی شدیدووزیدن بادشدید چه گونه آزادشدنم رااز چنگ سختی های زندگی آموخت ودوباره پاک شدن هوا ودرخشندگی ستاره ها ومهتاب امید زنده بودن وزندگی کردن را برای ام بخشید بعد از دانستن رازاین شب دوباره به خانه برگشتم و.در بستر خوابم انداخته چشم هایم را بست ام، وبه جستجوی سحر گشتم........................

  

کابل شب یلدا 1389