تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

بسم الله الرحمن الرحیم

آخـــــریـــــــن نــامـــــــــه

بتوکه هرگزمرا نشناخته ای ....

امشب؛ برایم سخت ترین لحظه هایست، که دردنیا سپری می نمایم .احساس عجیبی تمام وجودم را گرفته است .نمی دانم چطور احساس ام را  بنویسم.

"من شمعی را برداشته وبروی میزی که بتو این نامه را می نویسم گزارده ام." زیرا من نمی توانم در این شب تاریک ومدحوش فریاد بزنم وناله هایم را به تاریکی شب بسپارم ،باچه کسی درین ساعات  موحش صحبت کنم جزباتوکه همه چیزمن هستی.

شاید نمی توانم مقصودم را بطور واضع بیان کنم وشاید هم تو حرف هایم را  نمی فهمی . اما بدان برایم باریست سنگین وشقیقه هایم می زندوتمام وجودم در آتش تب می سوزد.وشاید هم دربین مرگ وزندگی ام قرار دارم.اغلب، چشم هایم را پرده تاریک می پوشاند.اما کوشش می کنم که  تمام قوای وجودم را جمع کنم تابرای اولین بار وآخرین بار با توکه هرکزمرانشناخته ای صحبت کنم.وشاید هم نتوانم این کاغذ را به انتها برسانم.

"فقط باتو مخواهم حرف بزنم.وبرای اولین مرتبه برای تو همه چیز را خواهیم گفت.بتمام زندگانی ام که همیشه ازآن تو بوده است واقف خواهی شد وبدان بعدازاین شب روشنی دیگری درزندگی ام نخواهد آمد."

اگربنا شود زندگی ام درهمین شب به پایان رسد. زیباترین شب ایست که دردنیا دارم.واگر زنده بمانم بازهم درسکوت خود ادامه خواهم داد.اگر این نامه برای تو رسد بدان که یک پسرجوان شعله عشق اش را برای تو بیان کرده است .وتو تا هنوز اورا نشناخته ای ،محبوب من ؛نترس چراکه من ازتو هیچ توقع ای ندارم جز اینکه به این نامه ازدل جان گوش دهی وبه تمام اسرار زندگی ام که ازآن توست پی بیبری.تنها خواهیش من از تواینست که ناله های این قلب نالان راکه بتو پناهنده است.وبرای تو همه چیزی خودرا آشکارخواهد کردبا سمع قبول بی پذیری وهرچه بتومی گویم به آن باورکن تنها خواهیش ام اینست .کسی دردل شب تاریک وسردزمستان دروغ نمی گوید.

محبوب من؛ درحقیقت زندگی ام ازآنجایی شروع شد که تورا شناختم.تازمانی که تورا نشناخته بودم زندگی ام مخلوطی از حوادث موهوم وتیره ای بود.که لحظه ای درموردش فکری هم نکرده بودم.ومغزمن دیگرازآن اطلاعی هم ندارد.وقتی تورا شناختم 19 سالم بود .درست درهمان آغازجوانی. شاید تو امروز اسم  مه را نیز بیاد نیاوری اما بدان که من تورا باتمام وجودم دوست داشتم .ودست خواهم داشت.

محبوب من؛ این نامه را زمانی برای تو می نویسم، که هیچ امید برای زنده ماندن ودیدن روز دیگررا ندارم .اما اگر خدا بخواهد پس مانع نیست چرا که من از آن فارغ ام.محبوب من؛می دانم بیان واقعیت برایم بسیارسخت است اما بدان که از اقرارواقعیت هراسی ندارم.تورا با تمام غروروخودخواهی هایت دوست داشتم.وبه تو همیشه عشق می ورزیدم .چرا که تنها امید من در دنیا تو بودی. اما اگر زنده بمانم به تمام معنا تورا دوست دارم .ودوست خواهم داشتم .بدان که دوست داشتن در زیبایی نیست بلکه در اخلاق،رفتار،وگفتارانسان ها باقی است .

محبوب من ؛شبی است سرشار از احساس،احساسی که درآن یک روح ازجای به اسم قلب خارج شده به ابدیت ونیستیت می پیوندد.احساسی،که انسان را به خالقش وخالقش را به بنده اش می رساند.کوشش می کنم احساسم را با تو شریک بسازم اما با کمال تأسف نمی توانم این احساس را با تو شریک سازم .زیرا تو به اندازه ای سنگدل هستی که درزندگی ام نتوانستم احساسم را با توشریک نمایم .حالا! که هیچ .....

محبوب من ؛ از روزی که تورا شناختم زندگی ام را برای تو وقف کردم .وزندگی ام ازآن تواست.تفکرم،طرزتفکرم، آرزوهایم همه وهمه ازآن توست.همیشه برای تو فکرمی کردم،وزندگی ام را مدیون تو می دانستم.چرا که بعد از شناختن توشعله عشق به زندگی کردن ام فوران کرد.روزبه روز رشته های امید برای زندگی بسته می شد.اماهیچ وقت فکر نکرده بوده ام که توبه اندازه ای خودخواهی که حتی به عشق چه بل به زندگی خود نیز باورنداشته ای محبوب من؛دنیارا هیچ وقت به ساده گی اش ندان زیرا دنیا با تمام ساده گی هایش زیباست.اما بدان که دنیا برای کسانیکه اهمیت نمی دهد بی وفا است. روزی شاید توهم مانند من وسایر به عالم نیستیت بی پیوندی اما کوشش کن که با تمام مردم خود عشق بورزی وبه تمام مردم مهربانی کنی.تنها چیزکه به ابدیت نمی پیوندد انسانیت ونام نیک است که تا دنیا باقیست باقی می ماند. اما خدا را درهر حال حاظر وناظر خود بدان ،چرا که خداوند انسان ها را درهرحالت مورد ازمایش خود قرار میدهد.

محبوب من؛برای توشاید نوبهاریست اما بدان پشت هر بهاری خزانی نهفته است .درهرموقع کوشش کن که شکسته باشی اما شکسته گی خود کشتی نجات است. کشتی که انسان ها را ازآدم تا خاتم  دربحربی کرانه ای زندگی  نجات داد.شکسته گی خود افت است افتی که انسان را به درجه والای انسانیت رسانید.بدان روزها همه سپری می شود اما تنها خودوعمال ودل شکسته گی های را که درجریان زندگی باقی گذاشته ای با تو باقی خواهد ماند.اگر ازمن بپرسی که از زندگی ام راضی ام .به سراحت به تو می گویم بلی !.....

چرا؟... که از روزی تورا شناختم به زندگی ام عشق ورزیدم،ومرجعی عشق،محبت ،صمیمیت وزیبایی ها،را شناختم امروز نه تنها راضی ام بل مدیون شمانیز می باشم ،چرا که توانستم با شناخت تو خود را از قید زندگی رها سازم وعشق به زندگی را آموختم،ودانستم که دنیا باتمام سختی هایش زیبا است.وباتمام دردهایش آزمایش گاه است.وباید در آزمایش گاه نتایج خوبی را بدست آورد.

محبوب من ؛این نامه را برای شما نوشته ام ،امید.بدانی که چقدر زندگی زیبااست،وبه آن عشق بورزی،شایددیگر نمی توانم چیزی بنویسم،مرا به بزرگی ات ببخش.........................................

این نامه را به سحر می سپارم

"عبدالرازق کریمی"