تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

صدایی پایی آب

صدابود.صدایی دل انگیز،صدایی تنهایی،وشایدهم صدایی جدایی ولحظه ای خداحافظی،صدای نجوای مرغان ،ویاهم صدایی رقص درختان،کناراورسی نشستم ولحظه ای فکر کردم،شاید صدای باد سحر گاه ویاهم صدایی شبنم روی گل هاباشد.اما چنان نبود.

درخود می پیچم،شایدهم صدا زوزوکنان به گوش هایم میرسید.انگار دیگر طاقت نداشتم.دستانم را به عجله درگوش هایم نهادم،که دیگر این صدا را نشونم.لحظه ای سکوت کردم اما داشت.صدا بازهم درگوش هایم میرسید.دستانم را سخت درگوش هایم فشردم که دیگر صدابه گوشهایم  نرسد.اما همه بی فایده بود.لحظه ای دستانم را برداشتم.احساس کردم که صدایی "تق تق تق...."ساعت است.که ثانیه به ثانیه لحظه ای خداحافظی را نزدیک می ساخت.

ورسی رابستم،دیگرصدارانشنیدم.دوباره بالای تخت خوابم نشستم.نفس های تازه را می کشیدم.احساس کردم که دیگر صدا به گوش نخواهم رسید.پاهایی لرزانم را بالای تخت دراز کردم.پاهایم از ترس می لرزید.احساس کردم که صدا صدای دندان است.که از ترس می لرزید.دوباره به یاد تو به خیالات تورفتم.داشتم تورابه آغوش ام کشیده ودستانم را درموج موهایت می کشیدم.چشمان پرعیش وعشرت ات راتماشامی کردم.بابوسه های گرمم برصورت ات بوسه باران می کردم.بادستانم تورا در آغوشم می فشردم.وسرم را درشانه هایت گذاشته داشتم برای قصه های خوب دنیا می اندیشیدم وداشتم گرمای آغوش تورا مثل گرمایی خورشیدکه زمین جذب می کرد را جذب می کردم،وبوی تنت،بوی بهارگل ارغوان را میدهد، را می بویدم.واحساس می کردم که توبالای سیطره وجودم داری حکومت می کنی،وداشتم احساس می کردم که تو بانی اشک های بی وقفه ی منی،شایدهم لحظه جدایی دیگر نبود.تازه لحظه ی باهم بودن فرارسیده بود.

لحظه ای نگذشت که دیدم صدایی "تق تق "ورسی به گوشم رسید.ازخیال برخواستم وخودرا"نفس نفس" کنار اورسی رساندم.اورسی را بازکردم.اشک درچشمانم حلقه زده بود.بغض گلویم را گرفته بود.شاید هم دیگر توان گریه کردن ویا هم توان فریاد کشیدن رانداشتم..... سرم را از اورسی بیرون کشیدم. صدا به شدد به گوش میرسید.انگارصدا وناله ای سخت ترین شرایط روزگار،تمام وجودم از تب می لرزید.سرم داشت گیچ میرفت.شقیقه هایم میزد.شایدهم آخرین ساعت خیال باهم بودن را داشتم.سپری می کردم.صداناله کنان به گوش ام میرسید.وقلبم داشت می تپید،انگارزنی طفلی را در آغوش برداشته پشت دربه خاطرلقمه ای نان می تپید.دنیاپیش چشمانم تاریک بود.صدا ازدورونزدیک به گوش میرسید.شایدهم صدایی کبوتران سپید که درآسمان شب تاریک پراواز می کرد.وشایدهم صدای زنگوله های پای کبوتران بود.اما به طرف آسمان نگاه کردم دیدم  داسی برافراشته شده ونبشته  که پرواز کبوتران ممنوع.دنیا رنگ سرخ مایل به زرد گرفته بود.صدای عجیبی بود.داشت برایم قصه می کرد.قصه هایی درد واندوه راکه در پیمودن سخره ها ودربستر دشت هامی دید.وبرایم قصه می کرد که میرود، اما پس نمی گردد.وفکرکردم که تورا از دست ندهم.چیزی نداشتم برای زندگی به جزتو!بلاخره این صدایی بود صدایی پایی آب....که از خواب شرین  مرابیدار ساخته بود...

عبدالرازق کریمی     کابل افغانستان      1391/2/16