احساس ام

احساس ام
حسی غریب دروجودم زاده می شود.ووجودم را سرشار از حسی غریب می سازد.آنقدرغریب که دیگر خودم برای خودم ناشناخته می مانم.احساس می کنم که تمام چیزها برایم بی معنامی شود،ویاهم چیزدیگر معنامی یابد.انگار اندیشه ام ازتحوالی ژرف آبستن می شود.
سکوت سنگینی احاطه می کند مرا،سکوت تلخ،غمناک،حس غریبیست؛انگار درخود چیزی را گم کرده باشم،همیشه تورا احساس می کنم، شب ها همیش در سکوت فرود می روم وسکوت درمن عمیق می شود.ومه درسکوت همیشه پروده می شوم ودرسکوت بزرگ می شوم بزرگ،که واژه راوواژه هارا در خود پنهان می کنم..
انگار ناشناخته دردی ،نیمه شبی آشفته می کندمرا،بالش پرک دارتخت ام را برداشته ،درآغوشم سخت ونااستوارمحکم گرفته ، انگار این دیوانه آغوش گرفتن ، باذهنم در افتاده اند تا رها کند واژگانی رانده ازخویش را،وواژگانی راکه باید ،تفسیرکند،تعبیرکند،این درد رمزآلود را،واژگانی که درسکوت مسموم خوابی شاید،باتعبیرتلخ،دلسپرده اند.
انگاراحساس می کنم که دیگرتونیستی ،ومه باقی ماندم با تمام خیالات ،انگار می بینم که تمام خیالات ام را در پس خانه متروک ذهنم قفل نمایم،ویاهم بدست فراموشی بسپارم، وزندگی ام را به پایان بخشیدن بسپارم....
انگاراحساس غریب دروجودم زنده می شود،ووجودم را سرشارازحسی غریب می سازد،آنقدرغریب،که ذهنم را درگیرواژگان نامطلوب می سازد.واژگان که همیش برای تو،تلخ است وتلخ باقی می ماند.انگاراین واژگان تلخ،دیگر برایم تلخ باقی نمی ماند.وفقط واژگانی است که برایم آرامش،راحتی ،آسودگی می بخشد...
انگار دیگر شب ها خواب ندارم برای دیدن،خوابم را به تووبه یاد توسپرده ام،بالش پرک دارتخت ام را به یاد تو به آغوش ام می کشانم،احساس می کنم که تو در کنارم هستی ،وپرک های بالش ام راتشبه به موهایت می کنم،ودستانم را روی پرک ها بانازوعشوه می کشانم،وقتی متوجه می شوم،دیگر تحمل زنده بودن را ندارم،اینجااست،که ذهنم را اندیشه ام را مشغول اندیشیدن ژرف،واژگان مرگ،نابودی،گذشت از خود،آبستن می سازم...
انگاربا این وآژگان شب ها به خواب می روم،وچشم هایم را برای انتظاربه وقوع پیوستن این وآژگان می بندم.شب ها بعداز ناامیدی به وقوع نه پیوستنن این واژگان چشمانم ام آبستن می شود.درخواب اعظیم فرود میروم،که دیگرجزاین وآژگان درذهنم چیزی باقی نیست،وهمیش انتظار،انتظار،انتظار ......
کابل تابستان 1391
عبدالرازق کریمی
عـــــــبدالـــــــــرازق هســــــــــتم. کریـــــــمی تخــــــــلص می کنم.در یک خانواده مســــلمان در ولایت کابل مـــــتولد شـــــدم . اکـــــــــــثرأ با زبان دری یا فارســـــــــی رویــــــــا می بیـــنم. باحـــقوق و عـــلـــوم ســـیاســــی هـــم بســــترم. هر چند رویایــــــــم ممــــــلو از تاریخ و فلســـــــفه هــــــست اما وقتـــــــم را صرف عــــــلوم سیاسی و ادبـــــــیات می نمایم. و آســـــــــب رویـــــــــایم را در ســــاحـــــل داســــــتان نویســـــی ورومـــــان نویســـــــی همیشه مــــی تـــــــازنم . وقتـــی غــمگینـــــم ، دل بــه افـــکار جمـــع نمـــی ســـــپارم . شــدیــــــدأ فـــــرد گــــــرا هســـــتم...